تبليغاتX
:: المهدي من ولدي، اسمه اسمي و كنيته كنيتي ::  

به خدا اگر بيايي اثر از خزان نماند تو نهايت اميدي تو بدايت بهاري



خدايا به حق مــحـمد

 

به حق علــــــي

 

به حق فـاطـمه

 

به حق حسـن

 

به حق حسـين

 

به حق عـلي

 

به حق محـمد

 

به حق جعـفر

 

به حق موسـي

 

به حق علــي

 

به حق محـمد

 

به حق علـــي

 

به حق حـسن

 

به حق مـهــدي

 

مهــــــــــــدي را برسـان

 

+نوشته شده در86/02/23ساعت توسط رفيق |

 

دل من زمستان شده است....سرد....سرد و خشک....سرما مرا می‌لرزاند هر چند در وسط

 

 

آتش نشسته‌ام....

 

من و شيطانکهای ديگر با شيطنتهای خود مقام شيطانی را از ابليس گرفتيم و خود شيطان

 

 

شديم...ابليس بخشيده شد و ماموريتش پايان يافت...بخشيده شد و جزو فرشتگان مقرب

 

 

درگاه خدا گرديد...خدا٬من و شيطانکهای ديگر را مامور گمراهی آدميان گردانيد....من

 

ديگر آدم نبودم٬همانطور‌که خدا فرياد زده بود که من ديگر آدم نمی‌شوم...من ديگر‌آدم

 

 

نبودم٬يک شيطان شده بودم...شيطانی که فرشته نبود٬از‌جنس همان آدميانی بود که

 

 

می‌بايست گمراه و شيطانک شوند...

 

وقتی فرمانش ابلاغ شد؛دل خشکيد....گرمايش به هيزم جهنم منتقل شد...چرا که فهميدم

 

 

شيطنت و گمراهی هم از خداست و ابليس فقط يه مامور بود ؛که ديگر کارش تمام شده

 

است....

 

می‌خواهم شيطان متمردی شوم و از‌اين دستور‌خدا نيز سرپيچی کنم....آدميان را عوض گناه

 

 

٬به خوبی و نيکی دعوت کنم و خدايشان شوم....

 

می‌خواهم آدمی باشم

 

که‌در‌آخر‌خدا می‌شود.....!

 

تمام شد....همه چيز از بين رفت....برحال خود می‌گريم و در آتش خويش

 

 

می‌سوزم...برای خودم متاسفم...افسوس از فرصتی که چه ساده از دست رفت

 


التماس کردم که دوباره به زمين برگردم....خدا درخواستم را اجابت کرد و

 

 

من را زنده گرداند...می‌خواستم يکی از شيطانکهای زمين کم

 

 

شود...می‌خواستم٬اما نشد...من خود شيطانی بزرگ شده بودم که شيطانکها

 

 

بر من سجده می‌کردند...من خدايشان شدم و آنها بندگانم....شيطنت جزئی

 

 

از ذاتم شده بود٬آنها را به گناهان تازه‌ای تشويق کردم...لذت انجام آن

 

 

گناهان٬برای شيطانکها آنقدر زياد بود که با شور و مستی و گريه به پايم

 

 

می‌افتادند و عبادتم را می‌کردند....آخ ابليس٬نبودی که پيروزيم را ببينی٬

 

 

ببينی که چگونه جام پر از خون بندگان خدا را با قهقهه‌های مستانه‌ام٬پياپی

 

 

سر می‌کشيدم


 

آری٬چنان موفق شده بودم که بازار ابليس هم از سکه افتاده بود...به

 

 

جايگاهی رسيده بودم که ابليس نيز سالها آرزويش را داشت...غرور چنان مرا

 

 

فراگرفته بود که عزرائيل را به درگاه شيطانی خويش راه ندادم و او شبانه و

 

 

پنهانی جانم را گرفت ودر غل و زنجير به درگاه خدا برد....

 

 

خدا را خشمگين و ناراحت ديدم...برخود لرزيدم...تمام آن غرور و جلال و

 

 

جبروت شيطانی‌ام در پيشگاه او رنگ باخته بود...غضبناک فرياد زد:او را از

 

 

همين حالا در آتش بياندازيد تا در آتش جهنم خويش بسوزد....او آدم

 

 

نمی‌شود...او ديگرآدم نمی‌شود....

 

 

و بدينگونه فرشتگان برترى آدم را نسبت به خودشان فهميدند و دانستند كه اين موجود

 

 

جديد چه استعدادهايى دارد و هر چند كه در ذات او غرايزى است كه او را به

 

فساد و خونريزى سوق مى دهد، اما در مقابل ، جنبه الهى او قويتر است و علم و بصيرتى

 

دارد كه نشانى از علم خداوند است و مى تواند به مرتبه اى والاتر از فرشتگان برسد

 

+نوشته شده در86/02/22ساعت توسط رفيق |