|
به خدا اگر بيايي اثر از خزان نماند تو نهايت اميدي تو بدايت بهاري |
|
خدايا به حق مــحـمد به حق علــــــي به حق فـاطـمه به حق حسـن به حق حسـين به حق عـلي به حق محـمد به حق جعـفر به حق موسـي به حق علــي به حق محـمد به حق علـــي به حق حـسن به حق مـهــدي مهــــــــــــدي را برسـان دل من زمستان شده است....سرد....سرد و خشک....سرما مرا میلرزاند هر چند در وسط آتش نشستهام.... من و شيطانکهای ديگر با شيطنتهای خود مقام شيطانی را از ابليس گرفتيم و خود شيطان شديم...ابليس بخشيده شد و ماموريتش پايان يافت...بخشيده شد و جزو فرشتگان مقرب درگاه خدا گرديد...خدا٬من و شيطانکهای ديگر را مامور گمراهی آدميان گردانيد....من ديگر آدم نبودم٬همانطورکه خدا فرياد زده بود که من ديگر آدم نمیشوم...من ديگرآدم نبودم٬يک شيطان شده بودم...شيطانی که فرشته نبود٬ازجنس همان آدميانی بود که میبايست گمراه و شيطانک شوند... وقتی فرمانش ابلاغ شد؛دل خشکيد....گرمايش به هيزم جهنم منتقل شد...چرا که فهميدم
شيطنت و گمراهی هم از خداست و ابليس فقط يه مامور بود ؛که ديگر کارش تمام شده
است....
میخواهم شيطان متمردی شوم و ازاين دستورخدا نيز سرپيچی کنم....آدميان را عوض گناه
٬به خوبی و نيکی دعوت کنم و خدايشان شوم....
میخواهم آدمی باشم
کهدرآخرخدا میشود.....! تمام شد....همه چيز از بين رفت....برحال خود میگريم و در آتش خويش
میسوزم...برای خودم متاسفم...افسوس از فرصتی که چه ساده از دست رفت
من را زنده گرداند...میخواستم يکی از شيطانکهای زمين کم
شود...میخواستم٬اما نشد...من خود شيطانی بزرگ شده بودم که شيطانکها
بر من سجده میکردند...من خدايشان شدم و آنها بندگانم....شيطنت جزئی
از ذاتم شده بود٬آنها را به گناهان تازهای تشويق کردم...لذت انجام آن
گناهان٬برای شيطانکها آنقدر زياد بود که با شور و مستی و گريه به پايم
میافتادند و عبادتم را میکردند....آخ ابليس٬نبودی که پيروزيم را ببينی٬
ببينی که چگونه جام پر از خون بندگان خدا را با قهقهههای مستانهام٬پياپی
سر میکشيدم
آری٬چنان موفق شده بودم که بازار ابليس هم از سکه افتاده بود...به
جايگاهی رسيده بودم که ابليس نيز سالها آرزويش را داشت...غرور چنان مرا
فراگرفته بود که عزرائيل را به درگاه شيطانی خويش راه ندادم و او شبانه و
پنهانی جانم را گرفت ودر غل و زنجير به درگاه خدا برد....
خدا را خشمگين و ناراحت ديدم...برخود لرزيدم...تمام آن غرور و جلال و
جبروت شيطانیام در پيشگاه او رنگ باخته بود...غضبناک فرياد زد:او را از
همين حالا در آتش بياندازيد تا در آتش جهنم خويش بسوزد....او آدم
نمیشود...او ديگرآدم نمیشود.... و بدينگونه فرشتگان برترى آدم را نسبت به خودشان فهميدند و دانستند كه اين موجود
جديد چه استعدادهايى دارد و هر چند كه در ذات او غرايزى است كه او را به
فساد و خونريزى سوق مى دهد، اما در مقابل ، جنبه الهى او قويتر است و علم و بصيرتى
دارد كه نشانى از علم خداوند است و مى تواند به مرتبه اى والاتر از فرشتگان برسد
|
مهدي از فرزندان من است، نامش نام من (م ح م د) و كنيه اش كنيه من (ابوالقاسم) مي باشد، در صورت و سيرت از همه كس به من شبيه تر است
پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
انشاي که يک کودک دبستاني اهل آرزوانا ( در ايتاليا ) بخشي از وصيت نامه شهيد علمدار آرشيو پيوندهاي روزانه
هفته سوم فروردین 1388 هفته دوم اسفند 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم اسفند 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته اوّل فروردین 1386 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته دوم آذر 1385 هفته سوم آبان 1385
قســــــم نشريه ظهور 1 شب ميلاد آخرين بازمانده كربلاي عطش در دل خود كشيده ام فابذل نفسي و مالي فابذل نفسي و مالي پنجم صفر روز شهادت بي بي رقيه خاتون(س) السلام عليك يا بي بي خاتون نامه اي به خدا شهادت
حق اليقين يادداشتهاي يك دانش ناپذير صفحات انتظار عاشقان مهدي پايگاه وبلاگ نويسان مذهبي غريب مادر منتقم زهرا شكو فه ياس دل نوشته هاي يك دختر شهيد(new) عطر ظهور ورود پسرا ممنوع عاشق منتظر كجاييد اي شهيدان خدايي طرح گل نرگس (ختم صلوات) اشك اسمان كلاس درs كلبه ي شاپركها این طالب بدم المقتول بکربلا(new) دل نوشته هاي يك بانو (new)
ظـــهور انلاين
پشتيباني
|